آغاز بیمار انگلیسی با پایانش شروع می شود ، یک درام عاشقانه زیبا، برای بیان عشق ، تعهد ، وفاداری ، خیانت ، فداکاری ، حسرت ، جدایی ، صبر ، عذاب وجدان و ..
همیشه بازی ژولیت بینوش رو تحسین کردم و می کنم و غیر از این ازش خیلی خوشم میاد و فیلم هایی که بازی می کنه رو حتی تنها بخاطر حضورش می بینم.
نمی شه از بازی ژولیت بینوش در نقش هانا به سادگی گذشت.
هانا با رنج فراوانی که کشیده و می کشه و در تنهاییش همه آن ها را می شه از چهره اش خواند در برابر بیمارش که اون هم رنج بسیاری کشیده قوی ظاهر می شه.
در جایی از فیلم به بیمارش میگه : «نمی دونم چرا هر کی رو دوست دارم می میره»
وقتی کیپ از پیشش میره اندوه فراوان رو میشه از چهرش خوند اما خوب کیپ نمرد.
وقتی برای اوردوز کردن آلماسی آمپول ها رو آماده می کنه به یکباره گیره میکنه.
و در انتهای فیلم باتمام رنج ها لبخند زیبایی را نثار دختر بچه میکنه و میره.
تیتراژ فیلم که با اشاره به نقاشی های روی دیوارهای غاز شروع میشه به سرنوشت اشاره میکنه و کاترین توی غار مشغول ترسیم این نقاشی ها توی دفترش میشه ، روزهای پایانی عمر کاترین در همین غار و مشغول نوشتن برای آلماسی سپری می شود و روزهای پایانی عمر آلماسی در یک کلیسا با یادآوری گذشته و در حسرت.

سکانس نخست بیمار انگلیسی که پرواز آلماسی و کاترین کلیفتون بر فراز صحرای بی انتهاست به عشق اشاره می کنه و پرواز که استعاره ایست از عشق و سقوط و سوختن و مرگ تدریجی آلماسی استعاره ای می شود از عشق نامتعارف و بی فرجام او...
تپه های شنی صحرا از بالا با ظرافت خاصی بدن ظریف یک زن رو تداعی می کنند.
بیمار انگلیسی سرنوشت و درگیری انسان ها با خود و خداوند و زندگی را روایت می کند.
هر چقدر فکر کردم نتوانستم بفهمم صحرا و بیابان در بیمار انگلیسی استعاره از چیست ، کاترین و آلماسی در صحرا باهم آشنا می شوند ، باهم از خشم صحرا و طوفان شن رها می شوند و باهم در صحرا سقوط می کنند، سکانس نخست فیلم با پرواز آن دو بر فراز صحرا شروع می شود و ... و صحرا نمادی می شود از زندگی...
دیالوگ های بیاد ماندنی بیمار انگلیسی:
هانا: نمی دونم چرا هرکی رو دوست دارم می میره.
آلماسي: يه بار با يك راهنما همسفر بودم كه قرار بود منو به فايا ببره! اون 9 ساعت تمام بدون اينكه حرفي بزنه كنار من نشست و بعد افق رو نشون داد و گفت: فايا اونجاست! اون روز يه روز خوب بود!
آلماسي: چه وقت خيلي خوشحالي؟
كاترين: الان.
آلماسي: چه وقت خيلي ناراحتي؟
كاترين: الان!
هانا: يه مرد طبقه پايينه. اون برامون تخممرغ آورده. ممكنه اينجا بمونه.
آلماسي: چرا؟ چون ميتونه تخم بذاره؟
هانا: اون كانادائيه.
آلماسي: چرا وقتي آدمهاي هموطن همديگه رو ميبينن دوست دارن با هم باشن؟ وقتي تو توي مونترئال كسي رو در خيابون ميبيني ازش دعوت ميكني كه باهات زندگي كنه؟
كاراواجيو: توي ايتاليا مرغ هست اما تخم مرغ نيست، توي افريقا تخم مرغ هست اما مرغ پيدا نميشه. كي اينارو از هم جدا كرده...
نمی شه از بازی ژولیت بینوش در نقش هانا به سادگی گذشت.
هانا با رنج فراوانی که کشیده و می کشه و در تنهاییش همه آن ها را می شه از چهره اش خواند در برابر بیمارش که اون هم رنج بسیاری کشیده قوی ظاهر می شه.
در جایی از فیلم به بیمارش میگه : «نمی دونم چرا هر کی رو دوست دارم می میره»
وقتی کیپ از پیشش میره اندوه فراوان رو میشه از چهرش خوند اما خوب کیپ نمرد.
وقتی برای اوردوز کردن آلماسی آمپول ها رو آماده می کنه به یکباره گیره میکنه.
و در انتهای فیلم باتمام رنج ها لبخند زیبایی را نثار دختر بچه میکنه و میره.
تیتراژ فیلم که با اشاره به نقاشی های روی دیوارهای غاز شروع میشه به سرنوشت اشاره میکنه و کاترین توی غار مشغول ترسیم این نقاشی ها توی دفترش میشه ، روزهای پایانی عمر کاترین در همین غار و مشغول نوشتن برای آلماسی سپری می شود و روزهای پایانی عمر آلماسی در یک کلیسا با یادآوری گذشته و در حسرت.
سکانس نخست بیمار انگلیسی که پرواز آلماسی و کاترین کلیفتون بر فراز صحرای بی انتهاست به عشق اشاره می کنه و پرواز که استعاره ایست از عشق و سقوط و سوختن و مرگ تدریجی آلماسی استعاره ای می شود از عشق نامتعارف و بی فرجام او...
تپه های شنی صحرا از بالا با ظرافت خاصی بدن ظریف یک زن رو تداعی می کنند.
بیمار انگلیسی سرنوشت و درگیری انسان ها با خود و خداوند و زندگی را روایت می کند.
هر چقدر فکر کردم نتوانستم بفهمم صحرا و بیابان در بیمار انگلیسی استعاره از چیست ، کاترین و آلماسی در صحرا باهم آشنا می شوند ، باهم از خشم صحرا و طوفان شن رها می شوند و باهم در صحرا سقوط می کنند، سکانس نخست فیلم با پرواز آن دو بر فراز صحرا شروع می شود و ... و صحرا نمادی می شود از زندگی...
دیالوگ های بیاد ماندنی بیمار انگلیسی:
هانا: نمی دونم چرا هرکی رو دوست دارم می میره.
آلماسي: يه بار با يك راهنما همسفر بودم كه قرار بود منو به فايا ببره! اون 9 ساعت تمام بدون اينكه حرفي بزنه كنار من نشست و بعد افق رو نشون داد و گفت: فايا اونجاست! اون روز يه روز خوب بود!
آلماسي: چه وقت خيلي خوشحالي؟
كاترين: الان.
آلماسي: چه وقت خيلي ناراحتي؟
كاترين: الان!
هانا: يه مرد طبقه پايينه. اون برامون تخممرغ آورده. ممكنه اينجا بمونه.
آلماسي: چرا؟ چون ميتونه تخم بذاره؟
هانا: اون كانادائيه.
آلماسي: چرا وقتي آدمهاي هموطن همديگه رو ميبينن دوست دارن با هم باشن؟ وقتي تو توي مونترئال كسي رو در خيابون ميبيني ازش دعوت ميكني كه باهات زندگي كنه؟
كاراواجيو: توي ايتاليا مرغ هست اما تخم مرغ نيست، توي افريقا تخم مرغ هست اما مرغ پيدا نميشه. كي اينارو از هم جدا كرده...

0 نظرات:
ارسال یک نظر