هرگز عضو باشگاهی نمی شم که حاضر باشه کسی مثل منو به عضویت قبول کنه

گلایه

خدا... پروردگار زمین و آسمان... توی این زمین... گذاشتیمو رفتی... رفتی و یادت رفت منو...! یادت رفت واقعاً... حداقل قبلا میذاشتی مرد باشم و گریه کنم... خودمو خالی کنم... گریه کنم و پیشت دردل کنم... توی تنهایی... جایی که فقط خودم و خودت باشیم... یهو کجا رفتی... مردمانت بد بودن یا بد شدن... همشون بد نیستن ولی نمیدونم چرا فکر میکنن همه باید مثل خودشون باشن فکر میکنن خودشون درست زندگی میکنن... حالا حتما باید دروغ بگیم تا بتونیم رو زمین راه بریم... قرار نبود اینطوری باشه... نکنه با بقیه قرار گذاشتیو ما نمیدونستیم... همش ازت میپرسم اون آسمون بیام همین عدالت حاکمه؟ هنوز جواب نگرفتم... بعضیا میگن اصلا خدا مگه بیکاره که به حرفای تو گوش بده... مثلا ببین الان دارم به این فکر میکنم که دارم میرم گنبد اونجا برم حسابداری یاد بگیرم که انگار بعدا به دردم میخوره... باورت میشه؟من... من که به این چیزا اعتقاد نداشتم... داشتم... چی شد یهو... ولی بهت قول میدم هنوز که هنوزه همونم... همون که خودش بوده و هست و مثل آفتاب پرست نیست... همون که حتی جایی که به ضررش هم تموم میشه خودش رو فراموش نمیکنه... اعتقاداتش رو... ایمانش رو... گور بابای دیگران... بذار بگن زرنگ نیست... بذار بگن ساده است... بذار اونجوری که نیست فکر کنن... مثل گذشته... من که حال میکنم با اینکه دیگران راجع به من اشتباه فکر کنن... خیلی خوبه... هفتم دارم میرم... خودت که میدونی... دوست داشتم برم... ایندفعه یکم اوضاع سخت میشه... خیالی نیست... این چیزا همیشه بهم حال داده...
در همین رابطه: آقا امروز با رئیسمون رفتیم به اصطلاح کترینگ استمبلی و خوراک مرغ خوردیم... ولی استمبلی دانشگاه کجا و این کجا... باور کنید همون استمبلی پرچرب دانشگاه که همیشه میخواستیم آب و گچو قاتیش کنیم و بزنیم به دیوار سلف صدتای اینو می ارزید... نه خود استمبلی و اشتباه نشه... چه طور بگم... آقا جاش... بچه های دانشگاه... خاطراتش که میمونه... احساس آرامشی که اون لحظه دارم حتی اگه ناراحت باشم.... ایناس که حال میده... بهم گفت احمد شب آخر که میخوای بری میریم رستوران زاگرس کوه صفه غذاش حرف نداره کل اصفهان زیر پاته... گفتم نمیام... گفت چرا خیلی باصفاست... گفتم فکر نکنم باهاش حال کنم... گفت کل اصفهان زیر پاته غذاش حرف نداره چرا حال نمیکنی بیای حال میکنی گفتم میدونم حال نمیکنم...
توضیحات نویسنده:با محمد و ایسی رفتیم نشستیم کوه صفه حال کردیم نه رفتیم رستوران زاگرس نه چیزی خوردیم ولی حالی بهم داده که فراموش نشدنیه... با بچه ها دور هم اون بالا حرف میزنیم و خسته هم نمیشیم چی بهتر از این واسه سه تا جوون مثل ما... یکی دانشجو یکی سرباز یکی در شرف خر شدن (نویسنده: مرغ شدن هم بهش میگن فی الواقع قاطی مرغا شدن هم گویند) که البته کیه که باور کنه ممدی زن بگیره... دوساله باهاش حرف میزنه یه روز آشتی یه روز قهر... البته شیرین که هست... از قضا همین که پایین میومدیم هم با باهاش قهر کرد... محمد دیگه تو دمای اتاق جوش میاد...!
در ادامه: دختره انگار ارث باباش رو از من میخواد... گفتم ممکنه بیای توی شرکت کار کنی برات سراغ دارم... بهت قول نمیدم ولی با این جنرال تریدینگ صحبت میکنم شاید اومدی... میگه شما قرار بود دیروز خبر بدی چرا حالا زنگ زدی... اگه نیمیشد بگوین تا یه فکری به حال خودم بکونم...
دیدین انگار ارث باباش پیش منه... پیشنهاد از من بود بدهکار هم شدیم... اکشال نداره... ما که قصدمون از این کارای خوب بود چی میگن بهش خیرات ... خیریه... مخیرات.... تخیلات.... آهان خیر... همون نیکی خودمون میشه...

0 نظرات:

ارسال یک نظر